پویش کتاب ‌خوانی "یوزکتاب" مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل

من یوزپلنگ نیستم! من یه کتابم! ولی منم در حال انقراضم. یوزپلنگا اگه شکار بشن، منقرض میشن ولی کتابا اگه شکار نشن! یعنی اگر نخونیدم منقرض میشم؛ به همین راحتی! پس کمکم کنید با یه شعار ساده: می‌خوانیم!

به من می‌گن کتاب بزرگ! یه چیزی مثل یه فهرستم از تمام کتابا! اینا رو میگم که بدونین من کی هستم و من رو بشناسید و بدونید منم تمام هم‌نوعام رو یعنی تمام کتابارو می‌شناسم. ما کتابا زیادیم. تقریبا همه‌جا هم هستیم. تو کتاب‌فروشیا، تو کتاب‌خونه‌ها، تو خونه‌های شما، تو تاقچه‌ها ... ولی مدتیه که حالمون چندان خوب نیست. یعنی روح و جسممون درخطره. جسممون رو که وسایل الکترونیکی دارن از بین می‌برن! روحمونم که تقصیر شماست! اگه خونده نشیم انگار اصلا وجود نداریم. اگه ما رو نخونید خیلی زودتر از یوزپلنگا منقرض میشیم. ما و آدما وجودمون به هم وابسته است. حتی یکی از شاخصه‌هایی که آدما رو جدا می‌کنه از حیوونا، ما کتابا هستیم. آدما و حیووونا کتاب رو دوست دارن فقط حیونا می‌خورنش آدما می‌خوننش. مگه نه؟

پس کمکمون کنید. خیلی ساده است. با یه شعار ساده: می‌خوانیم.

ما یه پویش راه انداختیم: پویش یوزکتاب! برای این که شما اجرتون بی‌مزدم نباشه این پویش کتابخوانی جایزه هم داره!

هر بار، یه خلاصه‌ی کوچولو از یه کتاب براتون تعریف می‌کنم و بعد یه سوال ساده از شما می‌پرسم. من به این سوال می‌گم گنج! شما هم می‌رید و اون کتاب رو می‌خونید. به اون کتابم می‌گم نقشه‌ی گنج! بعدش شما جواب من رو می‌دید و امتیاز می‌گیرید و جایزه می‌برید! به همین سادگی!

یوزکتاب سه مرحله داره و این تازه مرحله اولشه. در مرحله اول ما چهارتا داستان به شما معرفی می کنیم و یک سؤال می پرسیم. هر هفته یک داستان و یک سؤال. وقتی شما به یه سؤال جواب بدید یعنی گنج رو بردید و منم به شما 100 امتیاز می دم. اگه بتونید از مجموع 400 امتیاز ممکن، 300 امتیاز بگیرید به مرحله­ بعد خواهید رفت! به همین راحتی! راستی هر «عکس من و کتاب یهویی» هم 10 امتیاز داره! پس از اینم غافل نشید. خب حتما می پرسید در مرحله های بعد چه خبره؟ اینو بذارید بعداً بگم. اینطور جذابیتش هم بیشتره. مگه نه؟

یوزکتاب3 - *** مهلت ارسال پاسخ به اتمام رسیده است ***

دیروز یه یوزپلنگ دیدم که داشت کتاب می‌خوند. باور نمی‌کنید؟ خداییش حقم دارید. آخه دیروز نبود و دیشب بود. بعدشم تو خواب دیدم. ولی به هر حال می‌دونید فرق یوزپلنگ با بعضی آدما چیه؟ یه فرق خیلی مهمش اینه که یوزپلنگ رو حداقل تو خواب میشه دید که کتاب می‌خونه ولی بعضیا رو تو خواب کتاب خوندنشون رو هم، نمیشه دید!

بگذریم! سریع می‌خوام برم سر اصل مطلب. این بار می‌خوایم بریم سراغ کتابی که یه گنج واقعیه برای داستان‌نویسا و فیلم‌نامه‌نویسا! ولی گنجینه‌ای که متاسفانه دست نخورده مونده تقریبا! آره درست حدس زدید! تا شبم فکر کنید نمی‌دونید منظورم چه کتابیه! پس خودم می‌گم: تاریخ بیهقی! یه کتاب سی جلدی از یه مرد دوست داشتنی که البته الان فقط شش جلد از بهترین جلداش برای ما باقی مونده! پر از شخصیت‌ها و ماجراهای زنده و نمایشی! کتابی که اگه دست کره‌ای‌های عزیز می‌افتاد، هزار تا سریال چندین قسمتی، بهتر از جومونگ و یانگوم از روش می‌ساختن! بیهقی تو تاریخش، همین‌طوری که تاریخ دوران غزنوی رو تعریف می‌کنه، حکایتای تاریخی رو هم لا‌به‌لای تاریخش گنجونده. به قولِ خودِ بیهقی: در میانه‌ی تاریخ چنین سخن‌ها از برای آن آرم تا خفتگان و به دنیا فریفته‌شدگان بیدار شوند! سوال این بارم از شما هم برمی‌گرده به یکی از همین حکایتا. حکایتی از خاندان افسانه‌ای و ایرانی برمکی! این ماجرا برمی‌گرده به دوران هارون‌الرشید خلیفه‌ی معروف داستانای هزار و یک شب و وزیر اعظمش یحیی برمکی و پسرانش فضل و جعفر. زمانی که دیگه هارون از قدرت و خوشنامی خاندان برمکی ترسیده بود و می‌خواست یه جوری اونا رو سربه‌نیست کنه! فضل برمکی، حاکم خراسان بود اما به دلایل سیاسی برکنار شد و جاش رو داد به علی عیسی. علی عیسی هم خراسان و مردمشو حسابی گذاشت لای منگنه و داغون کرد تا برخلاف فضل برمکی، بتونه مالیات بیشتری بگیره و بفرسته بغداد و خودشو پیش هارون‌الرشید لوس کنه! روزی که مالیات خراسان رو داشتن با هزار تا ادا و اطوار جلوی هارون و یحیی و فضل و جعفر رد می‌کردن، هارون که از اون همه مالیات خرذوق شده بود، برای این که یحیی برمکی رو ضایع کنه، پرسید: این چیزها کجا بود در روزگار پسرت فضل؟

منظور هارون این بود که مالیات خراسان در زمان حکومت فضل پسر یحیی، خیلی کمتر از این حرفا بود! یحیی برمکی هم کم نیاورد و یه جواب دندون‌شکن حسابی بهش داد که فک هارون رو اُورد پایین!

گنج:

پاسخ یحیی برمکی به این سوال هارون‌الرشید که پرسید: "این چیزها کجا بود در روزگار پسرت فضل؟" چی بود؟

نقشه‌ی گنج:

تاریخ بیهقی، جلد هشتم، تفصیل هدیه‌ی علی عیسی به هارون.

کتاب بزرگ معرفی می‌کند:

قرارمون این بود که هر بار  مرتبط با بحثمون چندتا کتاب دیگه هم بهتون معرفی ‌کنم!

این بار فقط یه کتاب معرفی می‌کنم. کتابی که ماجراهای تاریخ بیهقی رو از نظر زمانی مرتب کرده و نقشه و توضیحات فراوانی داره که حسابی برید تو حال و هوای اون دوران:

* حدیث خداوندی و بندگی، محمد دهقانی، نشر نی.

عکس من و کتاب یهویی:

من مطمئنم که شما خیلی ما رو دوست دارید. خوب چرا معطلید؟! علاقتون رو نشون بدید! چطوری؟ خوب معلومه دیگه! با ما عکس بندازید! این همه با چیزای مربوط و نامربوط عکس می‌ندازید، یه بارم با ما کتابا عکس بندازید! جای دوری نمی‌ره خداییش! تازه منم خیالم راحت می‌شه شما برای رسیدن به گنج یا جواب دادن به سوالا، کتابای بیچاره رو از تنهایی دراُوردید!

پس هر بار با هر کتابی که معرفی می‌شه و ازش سوال پرسیده می‌شه، یه عکس خوشگل بندازید و برای من بفرستید! جایزه‌اش محفوظه!

پس این هفته منتظر عکسای شما با کتاب تاریخ بیهقی هستم! بی‌صبرانه!

پی‌نوشت:

آیا می‌دونستید که بیهقی بنده‌ی خدا، از همون موقع نگران سرانه‌ی مطالعه بوده؟ نمی‌دونستید؟ خداییش منم نمی‌دونستم ولی چون می‌خواستم این حرفیو که زده بودم هر طور شده اثباتش کنم، تاریخ بیهقی رو حسابی زیر و رو کردم تا رسیدم به این جمله‌ی خفن از بیهقی در باب ترویج کتاب‌خوانی(!):

"هیچ نبشته نیست که آن به یک بار خواندن نیرزد!"


●●●●●●▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬●●●●●

یوزکتاب4 - *** مهلت ارسال پاسخ 4 مهرماه ***

هی روزگار! چرا آخه؟! داریم منقرض میشیم خداییش! شما هم که عین خیالتون نیست. انقراض ما یه تهدیده که باید تبدیل بشه به یه فرصت! چه ربطی داشت؟ نمی‌دونم همین‌جوری به ذهنم رسید. حالا چه جوری میشه تهدید رو کرد فرصت؟ منم نمی‌دونم والله! فقط چون گفتم تهدید و فرصت یاد یه حکایت از قابوس‌‌نامه افتادم. قابوس‌نامه رو میگم! معرف حضورتون هست که انشاالله. توصیه‌های عنصرالمعالی کیکاووس به پسرش گیلانشاه در چهل و چهار باب!

اما حکایتی که گفتم چی بود؟ درباره‌ی یه زنه! زنی که پادشاه ری بود؛ سیده خاتون! سلطان محمود غزنوی معروف، که فکر می‌کرد از پس یه زن براومدن خیلی راحت‌تره، سیده خاتون رو کلی تهدید کرد که من اِل می‌کنم و من بِل می‌کنیم! سیده خاتونم یه نامه نوشت برای سلطان محمود و چیزی گفت که با همین یه حرف تا وقتی که زنده بود سلطان محمود بی‌خیال حمله به ری شد! اونم کی؟! سلطان محمودی که بابا و بابا بزرگ خیلیا رو مثلا هندیا رو اُورده بود جلوی چشماشون!

گنج:

سیده خاتون، پادشاه ری در نامه به سلطان محمود چه نوشت که او را از حمله به ری برای همیشه منصرف کرد؟

نقشه‌ی گنج:

قابوس‌نامه، باب بیست و نهم: در اندیشه کردن از دشمن.

کتاب بزرگ معرفی می‌کند:

قرارمون این بود که هر بار مرتبط با بحثمون چندتا کتاب دیگه هم بهتون معرفی ‌کنم! به جز کتاب اصلی قابوس‌نامه و تعدادی گزیده و بازنویسی، کتاب چشمگیری وجود نداره. اونا رو هم خودتون برید سراغش! تمام!

عکس من و کتاب یهویی:

من مطمئنم که شما خیلی ما رو دوست دارید. خوب چرا معطلید؟! علاقتون رو نشون بدید! چطوری؟ خوب معلومه دیگه! با ما عکس بندازید! این همه با چیزای مربوط و نامربوط عکس می‌ندازید، یه بارم با ما کتابا عکس بندازید! جای دوری نمی‌ره خداییش! تازه منم خیالم راحت می‌شه شما برای رسیدن به گنج یا جواب دادن به سوالا، کتابای بیچاره رو از تنهایی دراُوردید!

پس هر بار با هر کتابی که معرفی می‌شه و ازش سوال پرسیده می‌شه، یه عکس خوشگل بندازید و برای من بفرستید! جایزه‌اش محفوظه!

پس این هفته منتظر عکسای شما با کتاب قابوس‌نامه هستم! بی‌صبرانه!

پی‌نوشت:

هی بشینید غُر بزنید بگید کار نیست! کار نیست! بنده‌ی خدا آدمای اسم‌ورسم‌داری مثل عنصرالمعالی و پسرش گیلانشاه هم ترس از بیکاری داشتن! چه‌طور؟ عرض می‌کنم خدمتتون! این بابای بیچاره با این که پسرش چندتا مدرک دانشگاهیم داشته(؟!) همش نگران بیکاری پسرش بوده! به خاطر همین کلی شغل یادش داده از طریق همین کتاب قابوس‌نامه! باور نمی‌کنید؟ پس ببینید عنصرالمعالی چی می‌گه به آقازادش:

"از روی حقیقت نزدیک من، پیشه بزرگترین هنرست و اگر فرزندان مردمان خاصه صد پیشه دانند چون به کسب نکنند، همه هنرست و هنر یک روز به بر آید!"

●●●●●●▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬●●●●●

یوزکتاب1 - *** مهلت ارسال پاسخ به اتمام رسید ***

از معروف‌ترین کتابی که می‌شناسید شروع می‌کنیم یعنی شاهنامه. کتابی که در عین این که خیلی معروفه خیلی هم ناشناخته است. گاهی شاهنامه فقط به درد پُز دادن می‌خوره. باد بندازین تو غبغب و بگین: بعله! ما همونیم که فردوسی شاهنامه رو سروده! ولی وقتی یه سوال ازتون پرسیده بشه مثل رخش تو گل می‌مونید. مثلا از معروف‌ترین داستانش تازه! داستان رستم و سهراب! خب چرا چیزی نمی‌گید؟ نهایت چیزی که از این داستان بلدید اینه که رستم پسرش سهراب رو پخ پخ کرد! خداییش غیر از اینه؟ خب اگه فک می‌کنید غیر از اینه به یه سوال من جواب بدید! گودرز تو این داستان چی کاره است؟ لابد می‌گید گودرز چه ربطی به شقایق داره؟! دیدید گفتم. برای اینکه یه کم سوالم واضح‌تر بشه مجبورم یه خلاصه‌ای از داستان تا اینجایی که سوال منه براتون تعریف کنم. البته می‌دونم که می‌دونید ولی خوب باید بگم! چون یه حسی به من می‌گه از همین الان رستم و اسفتدیار و سهراب و افراسیاب رو با هم قاطی کردین! رستم اسبشو گم می‌کنه و سر از سمنگان که تو مرز ایران و تورانه درمیاره. اونجا با تهمینه ازدواج می‌کنه و قبل از تولد فرزندش برمی‌گرده ایران. پسر رستم از تهمینه، وقتی به دنیا میاد اسمشو میذارن سهراب. بزرگ میشه و وقتی می‌فهمه پدرش رستمه به قصد اینکه اون رو به جای کیکاووس پادشاه کنه لشکر می‌کشه ایران و دژ سپید رو تو مرز ایران به تصرف درمیاره. کیکاووس، شاه ایران هم، از ترس سهراب، گیو رو می‌فرسته سیستان که رستم و لشکرش رو برای مقابله با سهراب بیاره. ولی رستم تو راه خیلی معطل می‌کنه و دیر به دربار می‌رسه. اینجاست که کیکاووس با خشم می‌خواد که اونو دار بزنن! رستمم خیلی شیک و مجلسی کیکاووس رو می‌شوره و پهن می‌کنه ور آفتاب: شاه کاووس کیست؟ که آزاد زادم نه من بنده‌ام! یکی بنده‌ی آفریننده‌ام! و با حالت قهر از دربار می‌ره بیرون. خوب نوبتی هم باشه نوبت گودرزهه؛ پهلوان ریش سفید دربار. به کیکاووس می‌گه این چه کاری بود که کردی؟ به جز رستم کسی نمی‌تونه با سهراب مقابله کنه! و می‌ره برای وساطت! خوب حالا سوال ما از شما اینه با چه شگردی گودرز، رستم خشمگین رو راضی می‌کنه که برگرده؟

گنج:

در داستان رستم و سهراب، وقتی رستم به خاطر خشم کیکاووس قصر رو ترک می‌کنه، گودرز چطور رستم رو راضی می‌کنه که برگرده و برای جنگ با سهراب آماده بشه؟

نقشه‌ی گنج:

شاهنامه‌ی حکیم ابوالقاسم فردوسی، داستان رستم و سهراب، قسمت گفتار اندر فرستادن شاه کاووس به نزدیک رستم!

کتاب بزرگ معرفی می‌کند:

به همین زودی منو یادتون رفت؟! منم کتاب بزرگ! گفتم براتون که یه چیزی مثل یه فهرستم از تمام کتابا! پس هر بار  مرتبط با بحثمون چندتا کتاب دیگه هم بهتون معرفی می‌کنم! پس شروع می‌کنیم!

اگه حوصلتون نمیشه شاهنامه رو به شعر بخونید، اولا بیجا می‌کنید، ثانیا از لذتش محروم می‌شید! ولی خوب چه میشه کرد! سختتونه لابد! خیلی کتاب هست که شاهنامه رو به نثر و نظم یا نثر کامل در اُوردن. دوتاشو میگم برای نمونه:

* برگردان روایت‌گونه‌ی شاهنامه‌ی فردوسی به نثر، سیدمحمد دبیرسیاقی، نشر قطره.

* قصه‌های شاهنامه در 8 جلد، منصور رستگار فسایی، نشر میراثبان.

اگه هم می‌خواید یه رمان تخیلی و جذاب بخونید که بر اساس قصه‌های شاهنامه نوشته شده برید سراغ سه‌گانه‌ی پارسیان و من:

* پارسیان و من، آرمان آرین، انتشارات موج.

اگه می‌خواید بدونید که فردوسی کی بوده و چه کار کرده و شاهنامه چطور کتابیه و پژوهشگران چیا تا حالا در این باره کشف کردن، برید سراغ این کتاب:

* دفتر خسروان، سجاد آیدنلو، انتشارات سخن.

اگه هم دوست دارید یه فیلم‌نامه‌ی جالب بخونید درباره‌ی زندگی فردوسی، بسم‌الله:

* دیباچه‌ی نوین شاهنامه، بهرام بیضایی، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان.

عکس من و کتاب یهویی:

من مطمئنم که شما خیلی ما رو دوست دارید. خوب چرا معطلید؟! علاقتون رو نشون بدید! چطوری؟خوب معلومه دیگه! با ما عکس بندازید! این همه با چیزای مربوط و نامربوط عکس می‌ندازید، یه بارم با ما کتابا عکس بندازید! جای دوری نمی‌ره خداییش! تازه منم خیالم راحت می‌شه شما برای رسیدن به گنج یا جواب دادن به سوالا،کتابای بیچاره رو از تنهایی دراُوردید!

پس هر بار با هر کتابی که معرفی می‌شه و ازش سوال پرسیده می‌شه، یه عکس خوشگل بندازید و برای من بفرستید! جایزه‌اش محفوظه!

پس این هفته منتظر عکسای شما با کتاب شاهنامه‌ هستم! بی‌صبرانه!

پی‌نوشت:

درباره‌ی بزرگی شاهنامه خیلیا حرف زدن ولی به قول شاعر، خوش‌تر آن باشد که سر دلبران، گفته آید در حدیث دیگران! اونم از زبان یه عرب‌زبان و یه ترک‌زبان!

از محمّدحسنین هیکل، نویسنده و روزنامه‌نگار مصری، می‌پرسن که چرا زبان مردم مصر درحالی که عرب‌تبار نیستند و پیشینه‌ی تاریخی و فرهنگی درخشانی هم دارن، عربی شده؟ جواب می‌ده: چون ما فردوسی نداشتیم!

آتاتورک، اولین رئیس جمهور ترکیه به محمدعلی فروغی در یکی از سفرهایش به ترکیه، می‌گه: که شما ایرانی‌ها قدر ملیت خود را نمی‌دانید و نمی‌دانید که ریشه داشتن در زمین چه حسی دارد. شما قدر بزرگان خود را نمی‌دانید و بزرگی شاهنامه را درنمی‌یابید که این کتاب سند مالکیت و ملیت و ورقه‌ی هویت شماست و من ناگزیرم برای ملت ترک چنین پیشینه‌ای دست و پا کنم.

خداییش خجالت کشیدید یه کم؟!

شاهنامه نه برای پز دادنه نه برای تو تاقچه خاک خوردن برای خونده شدنه. برای تجربه کردن زندگی‌هایی که امکان نداریم زندگیشون کنیم. برای یاد گرفتنه!

●●●●●●▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬●●●●●

یوزکتاب 2 - *** مهلت ارسال پاسخ به اتمام رسید ***

شنیدم گرد و خاک کردین حسابی! یعنی کتابای تو تاقچه رو برداشتین و خاکای روشون رو تکوندین! نه؟ این کارو نکردید؟ بازم از فضای مجازی کمک گرفتید؟ و الانم عذاب وجدان دارید؟ خوب اصلا نگران نباشید چون با معرفی یه کتاب دیگه، شما فرصت دارید وجدانتون رو راحت کنید! این بار میخوام برم سراغ کتاب یه شاعر که از همون بچگیش معلم خصوصی داشته! شما هم از همون بچگی معلم خصوصی داشتید؟ ولی خداییش منظورم شما نبودید! به خودتون نگیرید اصلا. تازشم مگه شما کتاب دارید اصلا؟! این شاعرِ اهلِ خراسانِ بزرگ، به خاطر حمله‌ی مغولان و دشمنی سلطان با پدرش مجبور میشه که از ترکیه‌ی امروزی سر دربیاره! جدی؟ شما هم ترکیه رفتید؟ ولی خوب اصلا منظورم شما نبودید! چون شما بیشتر جاهای دیگه‌ی ترکیه رو رفتید در صورتی که بنده‌ی خدا، این شاعر ما رفته قونیه! تازشم یه عارف و شاعر بزرگ وقتی بچه بوده بهش گفته: این کودک به زودی آتش در سوختگان عالم خواهد زد! جدی؟ شما هم وقتی بچه بودید و آتیش میسوزوندید تو خونه و مدرسه، از معلما یا مامانتون شبیه این جمله رو شنیدید؟ به هر حال مهم نیست! چون منظورم اصلا شما نیست بلکه از شاعری دارم میگم که تو دنیا تکه! کتابشم همین طور: مثنوی معنوی! به قول شاعر، مثنوىِ معنوىِ مولوى‏، هست قرآن‏ در زبان‏ پهلوى‏! چقد مثنوی معنوی رو میشناسید؟ نشنیدم؟ چقد؟ خب بگید ببینم مثنوی چند تا دفتر داره؟ نمی‌دونید؟ همین که سرتون رو انداختید پایین خودش معلومه اوضاع از چه قراره! چی داشتم می‌گفتم و چی می‌خواستم بگم اصلا؟ این‌قدر بی ربط و با ربط حرف زدید که کاغذپیچ شدم رفت! آها یادم اومد! مثنوی پر از قصه است. قصه‌هایی زمینی که میخواد شما رو ببره به آسمون. مثلا داستان پرنده و شکارچی رو شنیدین؟ خداییش با طوطی و بازرگان فرق داره! خلاصشو بگم؟ باشه! یه شکارچی گردن کلفت که سلاح غیر مجاز هم حمل نمی‌کرد، رفت شکار. یه پرنده شکار کرد که به درد خوردن که چه عرض کنم به درد مردنم نمی‌خورد خداییش. پرنده هم گفت: جناب شکارچی گردن کلفت! شما با این گردن کلفت باید گاو بخوری! من که خیلی وقته رژیم گرفتم، به دردت نمی‌خورم! شکارچی گردن کلفت هم، گردنش رو خاروند و گفت: خب؟ پرنده هم گفت عوضش سه تا پند بهت میدم که مغزت جای گردنت بزرگ بشه! اولی تو دستت، دومی رو دیوار و سومی رو درخت! شکارچی هم راضی شد...

گنج:

در داستان شکارچی و مرغ یا همون پرنده، سه تا پند پرنده به شکارچی چیه؟

نقشه‌ی گنج:

مثنوی معنوی مولوی، دفتر چهارم، قصه‌ی آن مرغِ گرفته که وصیت کرد که ...

کتاب بزرگ معرفی می‌کند:

قرارمون این بود که هر بار  مرتبط با بحثمون چندتا کتاب دیگه هم بهتون معرفی ‌کنم! پس شروع می‌کنیم!

خیلی کتاب هست درباره‌ی مثنوی معنوی و مولوی! خییییییییییییییلی!

خیلی کتابم هست که قصه‌های مثنوی رو به نثر دراُوردن! خب؟ لابد منتظرید معرفی کنم! این بار رو می‌خوام بذارم عهده‌ی خودتون! چی؟ حوصلتون نمیشه! باشه! یکیشو فقط میگم. یه بازنویسی قدیمی و خیلی خوب از بعضی از قصه‌های مثنوی:

* قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب؛ جلد چهارم، قصه‌های مثنوی مولوی، مهدی آذریزدی، کتاب‌های شکوفه وابسته به موسسه‌ی انتشارات امیرکبیر.

اگه هم یه تفسیر جامع و همه‌فهم می‌خواید از مثنوی بخونید برید سراغ این کتاب:

* شرح جامع مثنوی معنوی، کریم زمانی، انتشارات اطلاعات.

زندگی مولانا هم خیلی جذابه. کلی داستان و رمان و زندگی‌نامه هم نوشته شده از رو زندگی مولانا. مثلا اگه می‌خواید یه کتاب از زندگی جذاب مولانا بخونید و دوست دارید اون کتاب مستندم باشه، بسم‌الله:

* پله پله تا ملاقات خدا؛ درباره‌ی زندگی، اندیشه و سلوک مولانا جلال‌الدین رومی، عبدالحسین زرین‌کوب، انتشارات علمی.

عکس من و کتاب یهویی:

من مطمئنم که شما خیلی ما رو دوست دارید. خوب چرا معطلید؟! علاقتون رو نشون بدید! چطوری؟ خوب معلومه دیگه! با ما عکس بندازید! این همه با چیزای مربوط و نامربوط عکس می‌ندازید، یه بارم با ما کتابا عکس بندازید! جای دوری نمی‌ره خداییش! تازه منم خیالم راحت می‌شه شما برای رسیدن به گنج یا جواب دادن به سوالا، کتابای بیچاره رو از تنهایی دراُوردید!

پس هر بار با هر کتابی که معرفی می‌شه و ازش سوال پرسیده می‌شه، یه عکس خوشگل بندازید و برای من بفرستید! جایزه‌اش محفوظه!

پس این هفته منتظر عکسای شما با کتاب مثنوی معنوی‌ هستم! بی‌صبرانه!

پی‌نوشت:

شنیدین می‌گن مرغ همسایه غازه؟ چه ربطی داره؟ ربطشو خودتون باید بفهمید! قصه‌درمانی، موضوعیه که در برابر قدمت قصه، میشه گفت خیلی وقت نیست که مورد توجه اون ور آبیا قرار گرفته! درسته که قصه‌درمانی مدرن، کاملا اون چیزی نیست که مثلا تو مثنوی معنوی استفاده شده ولی خداییش مثنوی معنوی رو باید یکی از منابع دسته اول و قدیمی قصه درمانی دونست؛ کتابی که نردبان آسمانه و در مقدمه‌اش مولوی میگه: این کتاب شفای بیماری‌های روحی و زداینده‌ی اندوه‌ها و گشاینده‌ی رازها و آشکارکننده‌ی اسرار و حقایق قرآنی و فراخی‌دهنده‌ی روزی و رزق معنوی و پیراینده‌ی اخلاق از هر زشتی و پلیدی است.

و می‌گن که مولانا  بر پشت مثنوى خود نوشته بود: مثنوى‏ را جهت‏ آن نگفته‏ام كه حمائل كنند و تكرار كنند! بلكه گفته‌ام تا زير پا نهند و بالاى آسمان روند كه مثنوى نردبان معراج حقائق است نه آنكه نردبان را به گردن گيرى و شهر به شهر گردى که اگر چنین کنی هرگز بر بام مقصود نروى و به مراد دل نرسى!

خب! من دیگه حرفی ندارم!

●●●●●●▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬●●●●●


●●●●●●▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬●●●●●